شعری برای تو
بهم گفتي خداحافظ، تورو ديگه نميخوامت
بهت قول ميدم از امروز، ديگه هيچوقت نميپامت
بهم گفتي تو اين روزا، ازت من ميگذرم آسون
ببين ذرات عشقم رو، همه حل شد توي بارون
خداحافظ چه آسون بود، چشات امشب چه آروم بود
ولي انگار كه عشق من، مثل جغد روي بوم بود
سر شب كه تو ميرفتي، چشام پر ميشد از غصه
ولي حالا ديگه نيستي، اينم از ماتم قصه
ببين قهر طبيعت رو، تو ميخواستي منو خم كرد
عزيز دل بگو با من، دلت رو كي پرِ غم كرد
ديگه عشقو نميفهمم، ديگه خون تو رگام خشكيد
بگو چشماي غمگينت، چرا از عشق من ترسيد؟
خداحافظ عزيز دل، برو دل كندن آسونه
دل خوش باورو تنهام، از اين بازي دلش خونه
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
به شب و پنجره بسپار كه بر ميگردم عشق را زنده نگهدار كه بر مي گردم
دو سه روزي هم اگر چند تحمل سخت است تكيه كن بر تن ديوار كه بر ميگردم
بس كن اين سرزنش ‹رفتي و بد كردي› را دست از اين خاطره بردار كه برمي گردم
گفته بودي كه به شب چشم به راهم بودي به همان ديده ي بيدار كه بر مي گردم
بين ما پيشترك هر سخني بود گذشت راهيت ميشوم اينبار كه برميگردم
پرده ي تيره ي آن پنجره ها را بردار روي رف آينه بگذار كه بر ميگردم
پشت در را اگر انداخته اي حرفي نيست به شب و پنجره بسپار كه بر ميگردم
اگر ميدانستي چه ميسوزاندم، زخم زبان دوستانه.
اگر ميدانستي چه دردناك ميخراشد دلم، نگاههاي نا باورانه.
اگر ميدانستي چه مي خورد روحم، اشارات تلخ آشنايانه.
اگر ميدانستي چه زنجير گرانيست بر گردن، رفتار نا مهربانانه.
اگر ميدانستي چه زجري ميكشم هر لحظه، از حرفها، از حرفها...
آنگاه تو هم مانند من شايد خاموش ميماندي
مرد و مردانه.......
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك
شاخه هاي شسته، باران خورده ، پاك
آسمانِ آبي و ابر سپيد
برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه ي شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه ها و دشت ها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه هاي نيمه باز
خوش بحال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه ي رنگين نميپوشي به گام
باده ي رنگين نميبيني به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي كه ميبايد تهي ست
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ....
آخرين منجي
تو كوير تشنگي هام: مثل يه چشمه زلالي
واسه جسم خاكيِ من: حسِ گنگِ پر و بالي
بيا و قدم بزار رو، چشم ناقابل بندت
كه تو پس كوچه يِ ذهنم: وجه ممكن محالي
تو يه خورشيدي كه پشت، ابرا اون بالا نشستي
نميبينم تورو اما: مثل روز روشن هستي
گرچه پردس بين چشمِ منو چشمايِ تو اما:
روي ما دريچه هاي نورو گرماتو نبستي
ولي ميرسه يروز كه تموم ابرا فنا شن:
روزي كه تموم عالم گوش به فرمون تو باشن
تا بياي با يه بغل عشق، با يه كوله عدل و انصاف:
بياي و افتاده هامون جون بگيرن از تو پاشن
آخرين منجي يه عمره: تو رو انتظار كشيدم
توي هر شعر و ترانه: رد عشق تو رو ديدم
داري ميرسي، ميدونم! عطر تو پيچيده اينجا،
از افق، از بينهايت صداي پا تو شنيدم ........
سلام
حال همه ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالي دور،
که مردم به آن شادمانيِ بيسبب ميگويند!
با اين همه عمري اگر باقي بود،
طوري از کنارِ زندگي ميگذرم
که نه زانويِ آهويِ بيجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بيدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم:
حواليِ خوابهاي ما سالِ پرباراني بود،
ميدانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است
اما تو لااقل،
حتي هر وهله،
گاهي،
هر از گاهي،
ببين انعکاس تبسم رؤيا شبيه شمايل شقايق نيست!
راستي خبرت بدهم خواب ديدهام خانه اي خريدهام،
بيپرده، بيپنجره، بيدر، بيديوار ... هي بخند!
بيپرده بگويمت: چيزي نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه ما ميگذرد...
باد بوي نامهاي کسان من ميدهد...
يادت ميآيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري؟
نه عزیز جان! نامهام بايد کوتاه باشد،
ساده باشد،
بي حرفي از ابهام و آينه...
از نو برايت مينويسم:
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!
----------------------------------------------------------------------
اينجا من هستم؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمرهگي
خاليتر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستادهام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده ام تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکستهام
اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينهام را هر آن ميدرد
اينجا من ماندهام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سيمايي شکستهتر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو
عشق براي تو
------------------------------------------------------------------
لحظه ها براي تو چه سرشارند و براي من چه تهي
سهم تو از اين دقايق سپيد يک شادي محض و بي دليل است و سهم من يک اندوه سرد
تو چه آرام و بي دغدغه مي خندي ومن
يراي يک لبخند دنبال هزار بهانه ريز و درشت مي گردم
روزگاري من هم مانند تو شاد و سرشار بودم روزگاري نه چندان دور
روزگاري که ثانيه ها لبريز از عشق بودند
عشق به ماندن به شدن
اما اينک در اين يخبنداني که بر قلب تنهاي من حاکم شده است
انگار بهار رويايي شده است بعيد
اما بهار اتفاق بعيدي نيست
هر سال از پس زمستان قدمهايش را حس مي کنم
آري سرما نمي ماند
اندوه هميشگي نيست
دستهاي خالي روزي پر از شاخه هاي رز خواهند شد
باران ملايم يقين روزي بر اين کوير ترديد خواهد باريد
چشمه هاي عشق خواهند جوشيد .اين دستهاي سرد
گرماي تو را حس خواهد کرد
دير نيست تماشاي لحظه ي زيباي دوباره شکفتن
منتظرت خواهم ماند
-------------------------------------------------------------------------------
مرا به تنهايي نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد .
دوست داشتني ترين طعم زندگيم براي تو مينويسم
براي همين تويي که پاسخ يکي از سوالات امروزت اين است که : من براي از تو نگفتن هنوز جوانم!
من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تويي که آرام و بي صدا در دلم لانه کردي و حالا معصومانه به من نگاه مي کني ؟
تويي که تمام ذهنم را با يادت آغشته کرده اي ؟
نگاه تو آسودگي ست و آرامشي که مرا در ياد تو تسخير مي کند .
ميداني ! کاش ميشد زير باراني که در دلم مي باريد قدم مي زدي و من فرصتي مي يافتم تا حضورت را مرور کنم .
افسوس ..... تو نمي داني اينجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشياء نام تو را زمزمه ميکنند .
کاش ميتوانستم صراحتم را در صداقت عجين کنم و بگويم دلم برايت تنگ است .
عزيز غزلهاي ننوشته ام خودت بگو ...... تويي که سوژه و هدف زندگي ام شدي .....چه بنويسم در اين غروب بد رنگ ...... بي تو ؟؟؟؟
تو اولين و تنها کسي بودي که انگشتان احساسم را لمس کردي و بوسيدي و گفتي
تمام لبخند هايمان را به مي بوسه غسل مي دهي
و من دعا ميکنم هرگز رد پايمان از ساحل نگاه همديگر محو نشود .
-------------------------------------------------------------
منتظرت نبودم!
به خوابم آمدي...
قرارمان اين نبود
ثانيه اي براي ديدن
بيايي و بروي
نمي دانم چرا ؟ مي لرزيدي
مي ترسيدي
شال قهوه اي بر گردنت انداختم
دستهايت را ها كشيدم
تا گرم شوي
كاش در حسرت
اين ثانيه ها
خواب مي ماندم
و تو نمي رفتي
------------------------------------------------------------
نمي توانم از عشقم برايت بگويم
اين است داستان من
آوازي عاشقانه خواهم خواند
تنها براي تو خواهم خواند
گرچه هزاران فرسنگ دوري
امااين احساس نيرومند است
نزد من بيا
مرا چشم انتظار مگذار
شبي ديگر بي تو اينجا باشم ديوانه خواهم شد
ديگري نيست
هيچ کس ديگري نيست
هيچ عشق ديگري نمي تواند جاي تو را بگيرد
يا با زيبايي تو برابري کند
همچنان خواهم خواند تا روزي که ترا با آواز عاشقانه ام
افسون کنم
اين لحظه کجايي عشق من ؟
من ترا اينجا مي خواهم تا در آغوشم بگيري
قلب مرا که مي تپد و به نرمي زمزمه مي کند درياب
مي خواهم که ترا در آغوش بگيرم
ترا نزد خود مي خواهم
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم.
آرزوي من اينست كه دو روز طولاني در كنار تو باشم فارغ از پشيماني
آرزوي من اينست يا شبي فراموشم يا كه مثل غم هر شب، گيرمت در آغوشم
آرزوي من اينست كه تو مثل يك سايه سرپناه من باشي ، لحظه تر گريه
آرزوي من اينست نرم و عاشق و ساده همسفر شوي با من، در سكوت يك جاده
آرزوي من اينست هستي تو من باشم لحظه هاي هوشياري، مستي تو من باشم
آرزوي من اينست تو غزال من باشي تك ستاره روشن ، در خيال من باشي
آرزوي من اينست در شبي پر از رويا پيش ماه و تو باشم ، لحظه اي لب دريا
آرزوي من اينست از سفر نگويي تو تو هم آرزويي كن ، اوج آرزويي تو
آرزوي من اينست مثل ليلي و مجنون پيروي كنيم ازعشق، اين جنون بي قانون
آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها