آنقدر روحم لوس شده كه با مردن پروانه اي هم اشك از ديدگانم روان ميشه، چه مي توان كرد؟ روزها مانند ابر در گذرند و من مات ومبهوت به آينده اي مي نگرم كه حتي كور سوي اميدي از آن دلم را روشن نمي سازد.روزگار مي گذرد و من به انتها، به پيش تو آمدن نزديكتر مي شوم.دلم تنگ است....
دلم تنگه براي روزهاي خوش كودكي،براي اون روزهايي كه تمام دغدغه ي فكريم غذا دادن به عروسكهاي بي جون بود، براي روزهايي كه اداي بزرگا رو در مي آوردم و با چادر نماز سفيدم عروسكم رو بغل مي كردم و مثل يه شاپرك تو كوچه هاي بي خيالي مي پريدم و به ديدن همسايه ام مي رفتم، دلم براي روزايي كه هزار بار خوردم زمين تا دوچرخه سواري رو ياد بگيرم تنگه،تمام اون روزها پر از شادي و بي پروايي و استقامت بودن، اون روزايي كه تو كوچه هاي گرما زده ي مرداد ماه با بچه ها مسابقه ي دوچرخه سواري مي داديم.روزايي كه صبح با هم قهر مي كرديم و ظهر نشده آشتي بوديم....
حالا تمام اون بچه ها بزرگ شدن...عروسكها به مرد نمكي داده شدن، دوچرخه ها تو گوشه ي انبار خونه ها تو حسرت دوباره ديدن آفتاب مي سوزن، قهرا واقعي شدن و دل آدما از سنگ شده، تپه هاي غرور بچه محلا الان ديگه واسه خودش كوهي شده، ديگه خاله بازيا بي معني اند مثل زندگي واقعي....خوش به حال اون موقع هام...كاش هنوز روح كودكانه ام را داشتم.....
دلم براي اون خونه ي بي بنياد چادري كه آبجي بزرگه با طناباي رخت تو گوشه حياط واسم درست ميكرد و من توش يه قصه رو هزار جور بازي ميكردم و كيف ميكردم تنگه ......
كاش الان خونه هامون همونجوري بود و دلامون بي خيالي طي مي كرد....دوچرخه اي كه ديروز به وانتي اسقاطي خر فروختن انگار تمام يادگارهامو با خودش برد...وقتي اومدمو جاي خاليشو ديدم انگار يه چيزي ته دلم لرزيد و به يادم آورد همه چيز رفتنيه حتي خود من ......
آن سوي كرانه هادستي است كه بيقراري تو را به دلواپسي هاي من پيوند ميزند
و ابرهاي آسمان چشم من براي شستشوي غبار اندوه تو
هميشه آبستن سيلابند ....
خستگيت را با شانه هاي من قسمت كن،
و نيازت را تنها به ارتعاش صداي منبسپار......
همچنان صحرا، كه جز در برابر باران به لب تشنگي اعتراف نميكند
دستهايت را با تنهايي من و حضورت را با دلتنگيهايم قسمت كن
تا رود خروشان عشق كه از رشته كوه اعتماد سرچشمه گرفته،
سرانجام به درياي خوشبختي بريزد ...
==============================================
در آرزوي سر زدن آفتاب وصال، شب هجران را تحمل ميكنم. بيهوده نيست كه من بي تو، نمي شوم و تركيب تو در نام من قاعده زبان است كه من بي تو سرگردانم، و تويي كه به من شور ميدمي كه بي تو سياهي سردم و سراب ساكتم.
در حلقوم هر دردمندي تو را ناليده ام، و در خلوت تنهايان براي تو گريسته ام، و درهمه دلهاي عاشق بخاطر تو تپيده ام. و همه چشمهاي، خوب از دل من اشك ريخته -اند. همه آه هاي ناكام از سينه من برخاسته اند. در همه بيتاب ها، غم هاي ناشناس، حسرت هاي مجهول، جستجوهاي بي انتها، همه من بوده ام، همه تو بوده اي.
عشق را در پي ات روان كرده ام و هنوز آواره است؛ زيباييها از تو نشان ميگيرند . هنوزت نشناخته اند... كجايي اي آشناي نا شناس! اي خويشاوند بيگانه! اي هميشه با من! بي تو بودن سخت است و غربت طاقت فرساست. پس بيا! بيا كه دير گاهي ست چشم انتظار توأم.
دلم گرفته قاصدك، درست مثل آسمون بالاي سرم، دلم گرفته، اندازه ي تمام لحظه هاي دلتنگي تو، صداي سكوت توي سرسراي ذهنم پيچيده، گويي اين لحظه هاي سكوت پر از سروصدا تمومي نداره....
ديگه خسته ام، از همه، از خودم، از زندگي، از حرفهاي تكراري، از نصيحتهاي اجباري، از روزگار،انگاري تمام دنيا دست بدست هم دادن و غم و غصه هاشونو حواله كردن طرف من، چون همه شادو بي غمند الا من.....
ميشنوي؟؟!! اين صداي پاهايي كه از راه دور به طرفم مياد هم خسته اس، اون مسافري كه سه سال توي راه و بيراه به طرف من اومد ديگه نزديكاي كوچه باغ احساسم رسيده. زير سايه درخت بيد كه از بس غصه خورده كمرش شكسته، داره خستگي در ميكنه، كوچه بغلي بوي ياسش حرير آسمونو عطرآگين كرده، قاصدك چي ميشد منم مثل تو يه راز داشتم كه از بس سر به مهر توي گلوم مونده بود ديگه ناي حرف زدن نداشتم، ديگه يه گوشه مينشستم، اينقدر مينشستم تا توي تنهايي اون رازو هزاربار با خودم تكرار كنم و دست آخرم كه دارم ميميرم روي يه ديوار سفيد رازمو با ذغال سياه بي كسي براي يك قاصدك ديگه بگذارم اما زيرش واسش بنويسم كه : اگر عاشقه ديوونه نشه و اگر ديوونس عاشق نشه...