تبليغاتX
شعری برای تو


شعری برای تو




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :
فلورا

دوستان

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
 

 

پشت شيشه برف ميبارد

پشت شيشه برف ميبارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه ي اندوه مي كارد

مو سپيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دلم باريدي ..... اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

چون نهالي سست ميلرزد

روحم از سرماي تنهايي

مي خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنياي تنهايي

ديگرم گرمي نمي بخشي

عشق، اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميديست

خسته ام از عشق هم خسته

غنچه ي شوق تو هم خشكيد

عشق، اي شيطان افسونكار

عاقبت زين خواب دردآلود

جان من بيدار شد، بيدار

بعد از او بر هر چه رو كردم

ديدم افسون سرابي بود

آنچه مي گشتم بدنبالش

واي بر من نقش خوابي بود

اي خدا ....

بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به كي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را

بعد از او ديگر چه مي جويم؟

بعد از او ديگر چه مي پايم؟

اشك سردي تا بيافشانم

گور گرمي تا بياسايم...

 


نويسنده: فلورا مورخ: سی و یکم تیر 1387 در ساعت: 15:41
|+|

ز ناي خسته نيايد، دمي به غير از آه 

پس از تو نيست مرا همدمي، به غير از آه

پس از تو سنگ صبورم، کجا توانم يافت

براي زخم دلم، مرهمي به غير از آه؟

ز داغ هجر تو اي دلبر مسافر من

بريزم اشک غم و ماتمي، به غير از آه

غمت شکسته ستون اميد و عشق مرا

نمانده قلعه مستحکمي، به غير از آه

جنون گرفته سرا پاي جسم و جان مرا

بيا طبيب که ريزم نمي، به غير از آه

فغان که معدن درد و غم و نوا شده ام

ندارد اين دل من معجمي به غير از آه

صدا گرفته، رمق رفته، خسته جان شده ام

نمانده روضه و سوز غمي، به غير از آه

تو در کجاوه اي از نور، شادمان رفتي

چه گويم از پس اين خرمي به غير از آه


نويسنده: فلورا مورخ: هفدهم تیر 1387 در ساعت: 14:10
|+|
 

اين حقيقت در دلم ماوا گرفته

كه عشق ديگر در دل تو پا گرفته

اينقدر پروا نكن از اشك من

حرف آخر را بزن،حرف آخر را بزن

تو مرا رنجانده اي، روز و شب گريانده اي

پشت ديوار ريا، چهره را پوشانده اي

آنچه را بايد بفهمم من دگر فهميده ام

بارها از دست تو پيش خدا ناليده ام

تو مرا رنجانده اي، روز و شب گريانده اي

پشت ديوار ريا، چهره را پوشانده اي

 

******************                       ******************

                                                          

                                     

امشب به قصه دل من گوش مي كني

فردا مرا چو قصه فراموش مي كني

اين دُر هميشه در صدف روزگار نيست

مي گويمت ولي توكجا گوش مي كني

در ساغر تو چيست كه با جرعه نخست

هشيار و مست را همه مدهوش مي كني

گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت؟

بهتر ز گوهري كه تو در  گوش مي كني

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگهدار اگرش نوش مي كني

سايه چو شمع، شعله در افكنده اي به جمع

زين داستان كه با لب خاموش مي كني....

 

******************                       ******************

                                                          

                                   

شبامون آه كه چه تاريك و چه سرده

دلامون جاي غمه لونه درده

تو رو بي من،منو دور از تو گذاشته

چي بگم؟با منو تو دنيا چه كرده

آسمون با من و تو قهره ديگه

هر كدوم از ما تو يك شهر ديگه

تو دلم اين همه غم جا نمي گيره

چي بجز غم داره اون دل كه اسيره؟

گفتي از ياد ميره اين غمها يه روزي

تو دلم ريشه دوونده ديگه ديره

تو مي گي نامه نوشتي نرسيده

از تو يك خط يا نشون هيچكي نديده

منم امشب واسه تو نامه نوشتم

اما اشكام همه رو نامه چكيده...!!

******************                       ******************

                                                          

                                     

 


نويسنده: فلورا مورخ: سیزدهم تیر 1387 در ساعت: 22:11
|+|

به هزار سال خواب احتیاج دارم تا کمی فکر نکنم...اینهمه بیداری را چه سود...

دیگر از نوشتن نیز میهراسم وقتی میدانم قاتلم ، مشتری همین نوشته هاست و

خواننده همیشگیم شانه هایش را بالا می اندازد و میگوید حیف !

 

 


نويسنده: فلورا مورخ: ششم تیر 1387 در ساعت: 23:46
|+|

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از دردبي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

رفتم كه داغ بوسه ي پر حسرت تو را

با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگه به خود آبرو دهم

رفتم، مگو كه چرا رفت؟ ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوزو ساز ما

از پرده ي خموشي و ظلمتع چو نور صبح

بيرون فتاده بود يه يكباره راز ما

رفتم، كه گم شوم  چو يكي قطره اشك

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم

مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخي گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم...

 


نويسنده: فلورا مورخ: پنجم تیر 1387 در ساعت: 0:30
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir