شعری برای تو
Hi my sweetheart!
روزبه خیر ترانه جوانی من!
شادی های زندگی!
آخر تواز کجا میدانی که اینقدر دلم برایت تنگ شده!!!
از کجا می دانی؟!ها؟!
* * *
It is five minutes before writing above lines
نشسته ام روبروی روزهای مبادا!
روزهای ناخوانده
روزهای مبادای بی توروزگار گذراندن های بی انتها!
همان مباداهایی که انگار قصد ندارندhappy end شوند، هرگز!
باز هم دکمه repeat را می زنند ثانیه ها:
دلم برایت تنگ شده شدید!
آخر یکی نیست به تو یادآوری کند
که
مرا چه به تحمل دوری تو؟!
مرا چه به این همه تحمل فاصله؟!
Just answer me please!
خودت بهتر می دانی که امروز 5 قرن از آخرین سلاممان میگذرد!!!
5 قرن !
دارم به تو فکر میکنم، خودآگاه!
ناخودآگاهم دیگر اشباع شده از تو!
دارم به تو....
تو این همه خونسردی و وقار را از کدام کوه به ارث برده ای؟!
چرا واکنش های من- آنهم از نوع بدش!- نسبت به کارهایت، تو را از کوه وقار پایین نمیکشد؟!
No answer!
5 قرن است که از تو خبری ندارم!
می توانم خبر داشته باشم ها!
اما غرور نمیگذارد اصلا ً !
خودت که خوب مرا میشناسی!
خودت می دانی که من چقدر با غرور همسایه ام!
همیشه دلم می خواسته و می خواهد که در رابطه با تو مغرور باشم!!
این کار لذت بخش ترین های زندگی مشترکمان است!
منظورم همان زندگی مشترک چند صدم ثانیه ای ست که هر 5 قرن یکبار اتفاق می افتد!!!
بگذریم از این همه ندیدن!
دارم به تو فکر میکنم!
زنگ تلفن، مرا به دنیای واقعیت دعوت می کند
خئاحافظی میکنم از تخیل
و....
تو هستی!!!!
Unbelievable!
Five minutes later
آخر تو از کجا میدانی که دلم برایت تنگ شده؟!
درست در لحظه، تماس میگیری بعد از این همه قرن!
چقدر طعم لبخندهایت خوش رنگ تر شده است!
این را از پشت خط هم میتوانم تشخیص دهم!
چقدر با وقار صحبت میکنی و مهربان و.....
راستی! از وقتی تو زنگ زده ای، مباداها، پا به فرار گذاشتند سریع!
Today is my day!
همین چند صدم ثانیه شنیدن صدای تو
مرا بس است برای تحمل قرن های پیش رو!
...
باید فکری برای غرورم بکنم حتما ً!
شاید قرن ها فراری شوند! قرن های مبادا!
What do you think?!
I love you so much!
عشق همیشگی ست ،این ما هستیم که ناپایداریم...
(لئو بوسکالیا)
من نمیدانم فلسفه دوستی ما انسانها با یکدیگر چیست؟
شاید....!
ما انسانها با هم دوست میشویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم.
با هم دوست می شویم تا طرف مقابلمان را شاد کنیم
خودمان هم نشاط را مزه مزه کنیم.
دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابد.
ما....
من نمی دانم فلسفه دوستی من و تو چیست؟
من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم!
مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را!
دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد!
من هر روزم را با تکرار عبارتهای تاکیدی و مثبت شروع می کنم.
یک احساس خوبی در رگهایم وول می خورد با اینکار.
اما... فقط کافیست به خلا نبودنت فکر کنم.
دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست!
....
لطفا فلسفه دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن؟!لطفا!
تو چه جور می توانی بدون من زندگی کنی؟!
تویی که سه قرن پیش می گفتی" دوستت دارم".
تویی که با مهربانی هایت به من خاطر نشان میکردی که برایت ارزش دارم.
حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی و ... چیست؟
این فقدان خواسته یا ناخواسته ات را ترجمه کن برایم، شاید خمودگی دست از سرم بردارد...
من این شهر شلوغ غربت زده را نمی خواهم.
این پله های روزافزون پیشرفت را دوست ندارم!
این بیگانگی بزرگترین فاجعه زندگی من است( البته بعد از فاجعه گم کردن تو!)
کاشکی دیر نشود!
کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد، کاشکی!
دلم برای سلامهای خوش طعمت تنگ شده، عزیز روزهای زندگی!
دلم برایت تنگ شده، عزیزی که به من تکرار جمله ی "دوستت دارم" را آموختی!
چرا مرا نجات نمی دهی از اینهمه دغدغه؟!!!
میبینی؟! سطر به سطر نوشته هایم لهجه ی دلتنگی شدید به خود گرفته اند؟!
راستی! این نوشته ها را هنوز هم می خوانی؟!!
اگر پاسخت" آری" ست، کاری بکن که فلسفه دوستی، زیباترین فلسفه زندگی مان بشود!!!