شعری برای تو
شهر در رنگ طلایی غروب
باز می رفت به خواب
آسمان از هممه جا می آورد
ابرها را به شتاب
حمله آورد به شهر از سر کوه
باد برف آور و سرد
چیده شد باز به سرپنجه باد
برگ نارنجی و زرد
ابرها با کمک باد به هم پیوستند
و شتابان با هم
همه روزنه ها را بستند
شهر را پوشاندند
شهر سرشار از رنگ
لحظاتی سپری شد به سکوت
به درنگ !
صبحگاهان که ز خوابی آرام
شهر ما دیده گشود
خبر از رنگ نبود
همه جا نور امید
همه جا زیبایی
همه جا رنگ سپید