شعری برای تو
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه ي اندوه مي كارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجامم چنين ديدي
در دلم باريدي ..... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي تنهايي
مي خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق، اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام از عشق هم خسته
غنچه ي شوق تو هم خشكيد
عشق، اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب دردآلود
جان من بيدار شد، بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابي بود
آنچه مي گشتم بدنبالش
واي بر من نقش خوابي بود
اي خدا ....
بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را
بعد از او ديگر چه مي جويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم؟
اشك سردي تا بيافشانم
گور گرمي تا بياسايم...